صائن الدين على بن تركه
401
شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى )
مزبور نگريسته و معتقد است در چنين حالتى ، اگر معنايى از معانى حق بر باطن عارف مستولى شود ، همهء ظاهر ، حكم آن معنى را به خود گيرد ؛ چنان كه اگر به دوست انديشد ، لذت انديشه تمام اعضا را فرا گيرد و تمام اعضا در حكم قلب باشد ؛ و اگر سخن دوست شنود ، لذت شنيدار به هفت اندام جريان يابد ، گويى همهء هفت اندام ، گوش است ؛ و اگر با دوست سخن گويد ، لذت خطاب بر هفت اندام تعدى كند ، گويى همهء هفت اندام ، زبان است . ابليس ، موسى - عليه السلام - را پرسيد : به چه دانستى كه آنكس كه با تو سخن گفت ، خدا بود ؟ پاسخ داد : به آن دانستم كه همهء هفت اندام من گوش گشت و ندا از همهء جهات آمد ، در حالى كه مخلوق فقط بر يك جهت مىتواند مسلط باشد ، و شنيدن كلام مخلوقات با گوش صورت مىگيرد نه با تمام اعضا ( همان منبع ، ج 4 ، ص 1506 - 1507 ) . لواء الحمد ( ص 4 ) : بخشى است از حديث مقام محمود و لواى حمد پيامبر كه حاكى از شأن والاى آن حضرت در عالم وجود و بخصوص در روز قيامت است . مىفرمايد : « أنا سيّد ولد آدم يوم القيامة و لا فخر و بيدي لواء الحمد و لا فخر ، و ما من بني آدم و من سواه إلّا تحت لوائي و أنا أوّل شافع و أوّل مشفّع و لا فخر » : « من در روز قيامت سرور فرزندان آدم هستم و براى من فخرى نيست ؛ لواى حمد در دست من است و فخرى نيست ؛ فرزندان آدم و غير ايشان همگى زير لواى من هستند و من اولين شفاعتكننده و اولين كسى هستم كه شفاعتش پذيرفته مىشود و فخرى نيست » ( الجامع الصغير ، ج 1 ، ص 106 ؛ ضعيف الجامع ، ص 189 ، الصحيح ، الترمذي ، ج 12 ، حديث 3160 و 3624 ؛ براى صورتهاى مفصلتر حديث بنگريد به : السنن ، الدارمي ، ج 1 ، ص 24 ؛ السنن ، ابن ماجة ، ج 2 ، ص 144 ، « باب ذكر الشفاعة » ؛ المسند ، ابن حنبل ، ج 1 ، ص 162 ) . مجلسى در مواضع متعددى به لواى حمد پيامبر ( ص ) در روز قيامت و مشخصات آن اشاره كرده و به كرّات گفته است كه پيامبر اين لواى حمد را در آن روز به حضرت على ( ع ) مىدهد ( بنگريد به : بحار الأنوار ، ج 1 ، ص 326 ؛ ج 8 ، ص 1 ، 4 - 7 ، 17 ؛ ج 17 ، ص 310 ؛ ج 18 ، ص 207 ، 400 ، . . . ) . ناصر خسرو هم دراينباره گفته است : احمد لواى خويش على را سپرده بود * من زير اين بزرگ و مبارك لوا شدم حديث مزبور در عرفان اسلامى و ادبيات فارسى بازتاب وسيعى پيدا كرده است ( براى مثال بنگريد به : روضة المذنبين ، ص 183 ؛ مجموعه آثار احمد غزالى ، ص 244 ؛ كشف الاسرار ، ج 3 ، ص 609 ؛ ج 4 ، ص 279 ، 436 ، 441 ؛ ج 5 ، ص 584 ؛ ج 7 ، ص 397 ؛ ج 8 ، ص 386 ؛ ج 10 ، ص 529 ؛ مرصاد العباد ، ص 429 ؛ مصباح الهداية ، ص 43 ؛ مثنوى مولوى ، دفتر 4 ، بيت 525 ) . مستملى بخارى حديث مزبور را بدان تأويل مىكند كه چون كسى از پادشاهى خلعتى گيرد ، به آن خلعت بنازد ، زيرا خلعت مزبور موجب مىشود وى عزيز و مفتخر گردد ؛ اما حضرت مصطفى ( ص ) به چيزى عزيز نمىشود ، بلكه همه چيز به وى عزيز مىگردند ؛ لذا هر چه به وى بخشند ، بدانها نمىنازد و مىگويد مرا به اينها فخر نيست ، ايشان را به من فخر است . من ايشان را زير قدم آوردم ؛ ايشان اندر بعد بودند و من اندر قرب . همواره اسفل به اعلى افتخار كند نه اعلى به اسفل ؛ ذليل به عزيز نازد نه عزيز به ذليل .